.:: رمضان رسید ... ::.
یا رفیق من لا رفیق له ...

چشم
باز می کنید و خود را در یک شهر بسیار زیبا که پر از خوبی هاست و هیچ زشتی
و ناراحتی در آن نیست می بینید. در این شهر یک رفیق خیلی عزیز دارید که
همه چیز خود را مدیون او هستید، همه چیزتان وابسته ی به اوست، از رفاقت با
او احساس کمال، بزرگی و ... می کنید و حاضرید جان خود را فدای او کنید.
دوست بزرگ شما به شما می گوید که باید از این شهر خارج شوی و به یک مسافرت
بروی، نگران نباش! دوباره به این شهر و به آغوش من برمی گردی. در بین راه
هم من با تو هستم منتها ممکن است حضور مرا گاهی احساس نکنی. من به تو نزدیک
هستم. هر وقت که مرا بخوانی به کمکت می آیم. ابزار و امکانات کافی را هم
به شما می دهد و می گوید که باید حرکت کنی و این مسیر خاص را طی کنی. نقشه ی
راه را هم به شما می دهد. به شما می گوید در بین راه شهرها و مناظر دیگری
هم هست که بسیار جذاب و سرگرم کننده هستند، نباید در آن ها توقف کنی و
سرگرم آنها شوی. باید بدون وقفه در این مسیر حرکت کنی و در نهایت به آغوش
خودم بازگردی. از شهرها و مناظر بین راه هم فقط به مقدار ضرورت و تجدید قوا
می توانی استفاده کنی اما حواست باشد نباید آنها تو را از حرکت بازدارند و
مشغول خود کنند. مبادا جذابیت ها و لذت هایی که بین راه می بینی تو را
مشغول و سرگرم خود سازد و به کلی حرکت کردن و رسیدن به مقصد اصلی را فراموش
کنی. به آن مناظر و شهرهای جذاب بین راهی که رسیدی کسی از سمت راست و چپ و
پشت سر و جلو شما را دعوت به بازدید و استراحت و لذت بردن از آن مناظر و
جذابیت ها می کند، کسی که تو او را نمی بینی، اما او و یاران او تو را می
بینند. نباید به حرف های او گوش بدهی. او دشمن آشکار توست. او صلاح و خیر
تو را نمی خواهد. تمام حواست به راه و ادامه دادن راه باشد. در طول مسیر
اگر راه را گم کردی و یا از روی نقشه نتوانستی راه را تشخیص بدهی می توانی
از راه نمایی که همراه کاروان حرکت می کند راهنمایی و کمک بگیری. سعی کن در
تشخیص او اشتباه نکنی زیرا عده ی دیگری هم هستند که خود را شبیه او ساخته
اند. سعی کن او را درست تشخیص بدهی و پیدا کنی و هر چه گفت با گوش جان
بپذیری. گوش به فرمان او باش که اگر این چنین باشی ترسی از گمراهی و از راه
ماندن نیست.
از شهر خارج می شوی، به محض خروج از
شهر تمام اتفاقاتی را که در شهر افتاده و تمام زیبایی های شهر را فراموش
می کنی، اما می دانی که از شهری خارج شدی که متعلق به همان جا هستی و آنجا
وطن توست و همه ی هستی و تنها رفیق تو در آنجاست که باید به آن برگردی.
شروع به حرکت می کنی. اولین کسانی که با آنها برخورد می کنی را دو فرشته می
پنداری اما آنها دو انسان هستند که قرار است بخش زیادی از راه را با تو
باشندو تو را یاری دهند. آنها تو را خیلی دوست دارند و تو هم آنها را.
کم
کم به شهرها و مناظر وعده داده شده نزدیک می شویم. از دور با شکوه و بزرگ
جلوه می کنند. خانه ها و مغازه های شهر خیلی زیبا و جذاب هستند. ویترین های
بسیار زیبا، جذاب و خیره کننده دارند. وقتی کاروان وارد شهر می شود عده ی
زیادی با دیدن این ویترین ها و کالاهای دوست داشتنی به سمت آنها می دوند و
با نگاه به آنها از دیدن آنها لذت می برند و غرق در لذت می شوند و آنها را
به هم نشان می دهند. عده ای داخل مغازه ها می شوند و به معامله می پردازند و
اصلا یادشان می رود که راهی را می پیمودند. عده ای از کسانی که به سمت
زیبایی های شهر دویده بودند بعد از اینکه اندکی به زیبایی های شهر مشغول می
شوند پشیمان شده و به ادامه ی راه می پردازند. عده ای دیگر هستند که از
ابتدا فقط به اطراف خود نگاه می کنند و گاهی هم لذت می برند اما حواسشان
هست که از راه منحرف نشوند و راه را گم نکنند. عده ی کمی هم هستند که ...
اما
ما ... گم شدیم! گم کردیم! راه را ... خودمان را ... شهر را ... راه
نمایمان را ... یادمان رفت که راهی را آمده ایم و باید به وطن خود برگردیم.
این شهرهای بین راهی را وطن خود پنداشتیم و دل به آن زیبایی ها بستیم. با
ویترین های زیبا و بزرگ و خیره کننده ی شهر سرگرم شدیم و یادمان رفت که
رفیقی عزیز که همه چیز ما نزد اوست در وطن ما منتظر و چشم به راه ماست.
خبر می دهند که در ادامه ی راه به شهری می رسیم که در آن یک مهمانی بزرگ برپاست.
اما
رفیقمان دیگر تاب نمی آورد ... وقتی می بیند که ما به دلیل سرگرم شدن به
منظره های جذاب بین راه از ادامه ی راه بازماندیم و او را فراموش کردیم خود
به ملاقات ما می آید. این مهمانی را همان رفیق و دوست عزیزی که قرار بود
به آغوش او بازگردیم ترتیب داده است. همه ی آن کسانی را هم که به لذت ها و
جذابیت های بین راهی دعوت می کردند را از شهر بیرون کرده و اجازه ی ورود
به شهر را به آنها نمی دهد. فقط تو حق ورود به شهر را داری تا بار دیگر
دوست قدیمی خود را که مدتی است از او دور شده ای اما او به تو نزدیک بود را
زیارت و ملاقات کنی. بی قراری شوق و هیجان ملاقات او تو را آرام نمی
گذارد. در شهر های قبلی اگر می خواستی از زیبایی های شهر لذت ببری به شرط
آن که از ادامه ی راه بازنمانی ایرادی نداشت. اما در شهر پیش رو که این
مهمانی بزرگ در آن برپاست دیگر فقط به اندازه ی ضرورت و اندک مجازی از لذت
ها استفاده کنی. آخر رفیق تو می خواهد به اندازه ی 30 روز هم که شده این
لذت ها و جذابیت ها را فراموش کنی و فقط غرق در لذت مناجات و عبادت و هم
نشینی و گریه ی با او و برای او شوی! می خواهد این چنین لذتی را هم بچشی تا
بفهمی آن لذت هایی که بین راه به آنها سرگرم شده بودی لذت نبودند و آن
کسانی که تو را به آن لذت ها دعوت می کردند جز گمراهی و جدا کردن تو از
آغوش رفیق عزیزت را نمی خواستند. بفهمی که تو مال اینجا نیستی و وطن تو جای
دیگری است.
اینک وارد این مهمانی شو! بزرگترین
مهمانی عالم! در این مهمانی دیگر خبری از آن لذت ها نیست. بجای خوردن و
نوشیدن بی حساب گرسنگی و تشنگی است! بجای نگاه کردن و شنیدن بی حساب چشم
پوشیدن و نشنیدن است! این مهمانی با همه ی مهمانی هایی که تا به حال دیده
بودی فرق دارد! هر که بیشتر این راه و آن رفیق را فراموش کرده و بیشتر
سرگرم شهر های بین راهی شده کمتر حضور در این مهمانی را درک می کند و از آن
لذت می برد.
خودت را آماده کرده ای ... ؟!
حواست باشد که چگونه وارد مهمانی بزرگترین و عزیزترین کسی که می شناسی می
شوی! در این مهمانی مهمان خود او هستی!
خودِ خودِ خدا...!
میزبانان سحر منتظر مهمانند. هر که دارد سر مهمانی ما بسم الله ...
استفاده از این متن برای هر کجا بدون ذکر منبع و با نام دلخواه مجاز است و مستحب!